محمود بن عثمان

53

مفتاح الهداية و مصباح العناية ( سيرت نامه سيد امين الدين بليانى )

ديگر شنفتم ، از حاجى يوسف ، كه گفت : بسيار بودى كه شيخ ، قدّس روحه ، يك هفته و ده روز مىگذشت كه آب نمىخورد . وقتى در قلب تابستان به يك ماه رسانيده بود كه آب نخورده بود . روزى فرمود كه برو آبى بياور . برفتم و كوزهء آب سرد بياوردم و به دست شيخ دادم . او كوزه بستد و زمانى در دست گرفت . آن‌گاه ، بر زمين نهاد و آب نخورد . چون زمانى بگذشت ، گفت : نفس آرزوى آب سرد مىكند ؛ و آب سرد خوردن و مراد نفس دادن آتش عشق مرده كند و لذّت عشق و حضور ببرد . آن‌گاه گفت : بيا و كوزه از پيش من برگير . چون كوزه برداشتم ، شيخ برخاست و از آن آب كه از براى وضو ساختن بنهاده بود ، برداشت و پاره‌اى از آن بياشاميد . در مطعومات چنين بود كه ياد كرده شد . و در ملبوسات چنان بود كه در همهء اصحاب شيخ هيچ‌كس كهنه‌پوش‌تر از وى نبود ؛ چنان‌كه در خرقهء مبارك وى چندان پاره زده بود كه شمار آن نتوانستى كردن ؛ و پاره‌هاى كوچك به مقدار يك سرانگشت چندان [ به ] خرقه زده بود به دست مبارك خود كه شمار آن پيدا نبودى . و در هر كجا كه پاره‌اى كهنه بيافتى برگرفتى و بشستى و بر جامه و خرقه زدى . و در مشغولى به خدمات راحات مسلمانان چنان بود كه على الدوام كارى كردى و جايى ساختى كه راحات جميع مسلمانان در آن بودى . و در عبادات و طاعات چنان مشغول بودى كه جميع اوقات و ساعات خود به اوراد و اذكار چنان مصروف داشتى كه يك لحظ بىكار ننشستى ؛ و جمله اوقات انفاس خود را ، بامداد تا به شب و شب تا به روز ، بدين نوع گذرانيدى كه چون نماز بامداد بگزاردى « 1 » ، بعد از آن بر پاى بايستادى تا اوّل چاشت به اوراد مشغول شدى . و بعد از آن به ذكر مشغول شدى . و چون از ذكر فارغ شدى ، نماز نافله ، كه او را اوراد بودى ، به جاى آوردى « 2 » . چون از نماز شدى ، [ نزد ] جماعت زايران و اهل حاجات كه آمده بودندى برفتى و به مهمّات ايشان قيام نمودى چنان‌كه ايشان را بايستى . و بعد از فراغ ايشان ، به خلوت رفتى و به نماز و اوراد مشغول شدى . و چون وقت زوال برسيدى ، نمازى كه در آن ساعت

--> ( 1 ) . در متن : بگدارى . ( 2 ) . در متن : كه اوراد بودى و به جاى آوردى .